شروع کرد به دادن مشخصات زنی که میخواست برایش هدیه بگیرد. گفت تازگی یک شکست را از سر گذرانده و خیلی توی خودش است، کم خوراک شده و مدام زل میزند به یک جا. «کتابی میخواهم که او را از خودش جدا کند.» مرد وظیفه خطیری به دوشم گذاشت. باید برای زنی که ندیدم بودم و از شکستش چیزی نمیدانستم نسخهای شفابخش میپیچیدم ...