سالها پیش یک روز دم غروب با پدرم رفته بودیم خرید. یک پیرمرد نابینای بدخلق از پدرم خواست ببردش دم کوچهی افرا. میگفت سر کوچه یه درخت افرا هست. تا بعد از نیمه شب توی کوچهها سفیل و سرگردون شدیم و آخرش پیدا نکردیم. هیچکس نشونی رو نمیدونست و ما هم غریب بودیم در شهر. پیرمرد هم مدام غر میزد و گاهی بد و بیراه میگفت. هنوز هم گاهی کابوسش رو میبینم