بالای چلگرد یه خونوادهی کوچرو میرفتن که دو اسب خیلی زیبا همراشون بود. یکیش جوونتر بود و هنوز یراقش نکرده بودن. طوری خیرهش شدم که مردشون اومد و با سر اشاره که چیه؟ گفتم خیلی قشنگه اسبت. نیم ساعت با جزئیاتی که یک مادر از بچهی پیشدبستانیش حرف میزنه از مشخصات اسب و پدر مادرش و به دنیا اومدنش و عادتهاش گفت